
پردهی اول :
دو سال قبل بود که برای گرفتن گواهینامه رانندگی توی یکی از این موسسههای آموزشی ثبت نام کردم. استعداد خیلی خوبی داشتم. توی ده جلسه آموزش آنقدر مهارت پیدا کرده بودم که استادم میگفت تابحال هیچ شاگردی به خوبی من نداشته. من در همان اولین امتحان ، قبول شدم و گواهینامه گرفتم.
مدت ها گذشت و من دیگر بعد از آخرین بار در موقع امتحان ، هیج وقت ، پشت فرمان هیچ ماشینی قرار نگرفتم.
پردهی دوم :
سن من اون قدر نمیشه که مهندس میرحسین موسوی رو بشناسم.
از پدرم که درباره میرحسین پرسیدم گفت : مرد خیلی خوبی بود. یه زمانی نخست وزیر آقای خامنهای بود. با هم اختلافاتی هم داشتند ولی در کل خوب کشور در حال جنگ رو اداره کرد.
وقتی از پدرم که پرسیدم الآن میرحسین چیکار میکنه؟ بدون هیچ مکثی گفت: نمیدونم! میرحسین توی این چند سال بعد از جنگ یهو غیبش زد. فقط هر چند سال یک بار نزدیک انتخابات که میشه اسمش سر زبونها میفته.
پردهی سوم:
چند هفته پیش که برای اولین بار پشت فرمان ماشین نشستم ؛ انگار نه انگار که گواهینامه دارم.
با همه چیز غریبه شده بودم. حتی پدال ترمز و کلاچ رو هم با هم قاطی کردم!
پردهی آخر:
من یک نسل سومی هستم و انقلاب را دوست دارم. من آدمهای انقلاب را هم دوست دارم. من میر حسین را دوست دارم ، همانطور که احمدینژاد را دوست دارم.
چون انقلاب را دوست دارم، دوست ندارم سرنوشت هاشمی رفسنجانی برای میرحسین تکرار شود.
جناب آقای میرحسین موسوی ؛ من به عنوان یک نسل سومی نمی توانم به شما اعتماد کنم.
آقای مهندس ؛ ایران دهه 90 با ایران دههی 60 تفاوتهای اساسی دارد.
بگذارید خاطرهی دوران نخست وزیری میرحسین موسوی در زمان جنگ ، در خاطرههای مردم بماند و آن خاطرههای خوب را در ذهن ما و در ذهن تاریخ خراب نکنید.
* پی نوشت: خدا کند که نیایی!









